شازده کوچولو
چقدر ظالمانه است وقتی شازدهکوچولو این کتاب بزرگ و مقدس را آدمبزرگی به آدمبزرگهای دیگر معرفی میکند. کاش میتوانستم به تمام کودکان وطنم این کتاب را هدیه دهم و از آنها بخواهم بارها و بارها آن را بخوانند و آنقدر بخوانند تا مطمئن شوند که دیگر مانند نسلهای گذشتهشان بزرگ نمیشوند، در تمجید از این کتاب سترگ نه به دنبال ادای دین خود که در آرزوی تبلیغ کتابی هستم که ژرفترین صفات عالی وجودم را از زیر خروارها خاک دوران بزرگی بیرون کشیده است و اگر این توصیف در شما کارگر نمیافتد، عجیب نیست چون شما هم آدمبزرگی مثل من هستید.
تو آنجا بودی، تو درست وسط آن معرکهای بودی که تصاویرش دیگر حکم میانبرنامههای اخبار ما را داشت. تو آنجا با تمام وجودت زندگی میکردی و من اینجا چشم میدوختم به یک گنبد طلایی و مشتی تصاویر خشک و تکراری، تو آنجا تفنگ دست میگرفتی و من چه کار میتوانستم بکنم؟ چه کار میتوانستم بکنم جز اینکه سالی یک روز در خیابانهای امن شهرم برایت شعار بدهم. برای همین است که در ماشین تو بمب میگذارند و من را به حال خودم رها میکنند. راستی تو چه ارتباطی به من داری؟ مهم نیست، مهم آن است که تو درست آنجایی بودی که باید باشی و من هم درست در سر جایم هستم. خیالت از سرزمینت آسوده باشد غسّان، همهچیز سر جای خودش است.
در جهان ما دیگر حنای قصههای جنایی و عاشقانه و رویایی رنگی ندارد، زمین در دورهای از حیات خودش بسر می برد که ساکنانش بیش از هر زمان دیگری از خود بیگانه شدهاند. اگر شاهکارهای ادبی قرن پیش از نویسندگانی بود که بر روی تلی از ویرانیهای جنگ جهانی، موسیقی بیهودگی خلقت و غربت بشر را مینواختند، عالیترین آثار ادبی امروز هم به کسانی تعلق میگیرد که تنهایی همراه با دمغنیمتشماری را سوژه داستانهایشان میکنند. بنابراین شاید شما هم دوست داشته باشید چندساعتی فارغ از نظام ارزشهایتان، به تماشای داستانهای موراکامی از کودکی بنشینید که مادرش را گم کرده است.
در برنامهای از هنرپیشهای پرسیدند که اگر رییسجمهور میشدی چه میکردی؟ من اگر بودم بیدرنگ پاسخ میدادم که مقدمهی ابنمشغله را به عنوان اعلامیهی حقوقبشر اعلام میکنم! اکنون که محدودهی حاکمیتم از خودم فراتر نمیرود، نهتنها مقدمه که سطرسطر این کتاب را منشور حقوق بشر خویش میخوانم و به لحظاتی از خواندن این کتاب میاندیشم که در هر کلامش، خودم را به جرم فاصلهگرفتن از نظام ارزشهای ابنمشغله، محکوم میکردم. ابنمشغله گویی در دل تاریخ مانده است تا چون منی تا خرخره در صندلی بیتفاوتی فرو نرود و بهسان قهرمان این کتاب کلهشق باشد. موج عظمت این کتاب را اگرچه نتوانستم در این چهار کلام بیان کنم، اما میتوانم این مهم را به دست 



