ناطور دشت
ناطور دشت دلش نمیخواست وکیل و سفیر و وزیر بشود، ناطور دشت دلش نمیخواست بهحرف پدرش گوش کند تا به جایی برسد.، ناطور دشت حتی دلش نمیخواست مثل رفیقهایش قهرمان ورزشی بشود و یا مخ دخترها را بزند. ناطور دشت فقط دلش میخواست خیلی گرم و روشن آدمهای اطرافش را دوست داشته باشد و با آنها زندگی کند، و چقدر دلش خوب چیزی میخواست و هر کسی که خوب نوجوانی کرده باشد اصلا دلش چیزی به جز این را نمیخواهد و نمیدانی چقدر دلم میخواهد در دنیای او زندگی کنم و نمیشود و تنها میشود با او از میان کلمات سفری کوتاه کرد و غبطه خورد و بازگشت.

دو شخصیت اصلی این رمان بار طاقتفرسای گناهی مشترک را بر دوش میکشند، یکی بر آیین صلیبیان رسوا میشود و سنگینی نگاههای کوچه و بازار را بر جان میخرد و دیگری گناهش را در لفافهای از ریا میپیچد و خوندل میخورد از تحسینهایی که نمیدانند نثار که میشوند و من هر دوی اینها را عمیقاً دوست دارم برای گناهی که ذلت غرور را از اعماق وجودشان برکند و در چشمان رهگذرانی ملامتگر و کینهتوز قرار داد، گناهی که بار دیگر نشان داد که لئیمها 

چرخبخت بیشباهت به چرخ زندگی نیست، هر دو میتوانند در ثانیهای یکی را به خاک سیاه بنشانند و دیگری را ثروتمند کنند، هر دو میتوانند، چشمان پر از ولع یک انسان را به خود خیره کنند تا به میل خودشان سرنوشتش را به بازی بگیرند، هر دو میتوانند به یک مرد بیاموزند که بیقانونترین و سرکشترین پدیدهی خلقتند و سرانجام هر دو بهخوبی درس آزادگی میدهند، درس آن که زندگی چیزی به جز همین امید بستنها و دلکندنها نیست. قمارباز داستان غریبهای نیست، داستان زندگی یکی مثل ماست وقتیکه با همهی وجود میخواهیم که سر به تن این زندگی نباشد و حاضریم پاکبازیمان را ثابت کنیم. این نقطه درست همانجایی است که قمار را بردهایم.
فصل مشترک تمام کارهایی که یک انسان در زندگیش میکند، دیدهشدن است. مطمئن باشید که هیچ عبارت دیگری نمیتواند این حجم از امور متفرق را ذیل یک عنوان کلی جمع کند. انسانها همه کار میکنند که یا دیده شوند و یا کارشان به چشم آید، آنها حتی در خالصترین لحظات عبادتشان هم امید دارند که توسط خدا دیده میشوند و تنهایی و یأس نیز درست همان جاهایی هستند که یا اصلاً دیده نمیشوند و یا به اندازهی کافی دیده نمیشوند. نقشاول این رمان، روزی بهخود میآید که دیگر مانند سابق دیده نمیشود و این فکر سرانجام زندگی او را میبلعد. گفتوگوهای عمیق و فلسفی داستان بهمراتب از پایان گنگ و کافکایی آن لذتبخشتر است و میتواند ولو برای ساعاتی ذهن آدمیزاد را به خودش مشغول کند. 

